کارگاه استاد فتحی را از صدای آن پیدا میکنید، نه از تابلو: غژغژ یکنواخت چرخ پایی که چهل سال است در انتهای بازار سرتاسری کرمان میچرخد.
استاد چرخ برقی هم دارد؛ گوشه کارگاه، زیر پارچه. «برای سفارشهای تکراری خوب است. ولی گِل با پا یک چیز دیگر میفهمد.» این جمله را به هر شاگردی که میآید، روز اول میگوید.
او سفالگری را از پدرش یاد گرفته و پدرش از پدربزرگش؛ اما اولین کسی است در خانواده که در را به روی غریبهها باز کرده. سه سال است که هفتهای دو بعدازظهر، کارگاهش میزبان تجربه سفالگری است.
شاگردهای یکروزهاش اول فقط تماشا میکنند: گلوله گِل که در چند نفس بالا میآید و کاسه میشود. بعد نوبت خودشان است و کاسه اول همیشه کج است. «کجیاش مال خودت است. صافش را ماشین هم میزند.»
چیزی که استاد از این تجربهها گرفته، به گفته خودش، شاگرد نیست؛ خیال راحت است: «حالا میدانم این چرخ بعد از من هم میچرخد. یکی از همینها برمیگردد.»
تجربه «سفالگری با استاد کرمانی» هر هفته برگزار میشود و کاسهای که میسازید، بعد از لعاب و کوره، به دستتان میرسد.
